تبليغاتX
تنهای تنها


تنهای تنها

 

دوست دارم

 

دوست دارم آفتابی باشم اندر کوی تو

دست تو گیرم به دست و با دلت نجوا کنم

 

بر گل رویت طراوت بخشم از گرمای دل

 

زندگی با عشق را در چشم تو معنا کنم

 

خارها را دور گردانم ز باغ زندگی

 

در پی اش نخل امید و آرزو بر پا کنم

 

دوست دارم اشک چشمانت نبینم بر جمال

 

غنچه های نا شکفته بر لبانت وا کنم

 

آب گردانم یخی را بین ما حایل شده

 

محفل سرد تو را تبدیل بر گرما کنم

 

نکته ها دارم به دل در وصف تو ممکن شود

 

باز گویم با تو و نا گفته ها افشا کنم

 

هر که دم از دوستی زد عهد و پیمانی شکست

 

پیشه اهل معرفت شرمنده و رسوا کنم

 

حسین خواهد همیشه با طراوت بیندت

 

کی توانم همچو تو دلداده ای پیدا کنم

 

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:4 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

عاشق غافل

 

عاشق دل بسته ای دائم به فکر یار بود

 

حال او از هجردلدارش همیشه زار بود 

           

شد روان بر کوی یارش در تمنای وصال

 

تا مگر فارغ ز دیدارش شود فکر و خیال

 

طول و رنج راه می بردش ورا از کف عنان

 

سر به هر جا می کشید اما نبود از او نشان

 

رنج غربت شد ثقیل از دست آب و تاب رفت

 

بر در ویرانسرا بنشسته بود و خواب رفت

 

خواب غفلت رشته آمال او را پنبه کرد

 

پیشه محبوب و عزیزش واله و شرمنده کرد

 

باز کرد از خواب نازش دیدگان مست خود

 

دید مکتوبی گرانمایه بود در دست خود

 

نکته های جالب و برجسته ای در کار بود

 

این پیام از جانب معشوق و دلدار بود

 

ای که در خواب خوشی از خواب خوش بیدار شو

 

اهل بازاری اگر روی جانب بازار شو

 

زاهد وارسته ای وقت عبادت کردن است

 

با خدای عارفان هنگام خلوت کردن است

 

عشقبازان حقیقی را مجال خواب نیست

 

عاشقان روی او در فکر نان و آب نیست

 

***

**

*

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 16:2 توسط حسین آدیگوزلی| |

سلام به همه دوستان امیدوارم حالتون خوب باشه

کمی از احوالم تو این روزا نوشتم

امروز ۷ دی ماهه ساعت ۱۹ تو خونه نشستم دلمم پره خیلی ...

پس از عاشورا و تاسوای حسینی که از سخترین روزاست به هر حال گذشت

همه روزا میگذره چه بخوای چه نخوای مهم اینه که وفق مرادت بگذره من هر

کاری می کنم نمی توتم حرف دلم رو بزنم نمی تونم فقط یه نفره که می تونه

بهم کمک کنه اونم......

.......... فقط توی که می تونی بهم کمک کنی الان چند روزه ندیدمت واقعا

دلم هوا تو کرده امید وارم بیایی و حرف دلمو بخونی من من من.....

وایی تا بحال اینتور نشده بودم چه دوران سختی بی قراری،آشوب،

دل تنگی،و.........

خلاصه دلم گرفته ، همه چیزم که نمی تونم بنویسم به دلایلی

ولی یه کلمه می نویسم و بس ازیتتون نکنم

خیلی دوست دارم خیلی حتی بیشتر از خودم

نوشته شده در دوشنبه هفتم دی 1388ساعت 19:33 توسط حسین آدیگوزلی| |

تا که بودیم نبودیم کسی      کشت ما را غم بی همنفسی

 

تا که رفتیم همه یار شدند      خفته ایم و همه بیدار شدند  

 

قدر ایینه بدانیم چو هست     نه در ان وقت که اقبال شکست

 

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 9:0 توسط حسین آدیگوزلی| |

وقتی میشی نیاز من اگه نباشی پیش من

اشکای چشمامو ببین که میریزه به پای تو

 

بازم  که  بی  قرار  مو  دلواپس  نگاه  تو

تموم هستی منی بمون همیشه پیش من

 

اگر شدم عاشق تو  نزار که  بی تاب  بمونم

لالایی شبام تویی  نزار که  بی خواب بمونم

 

دارم برات شعر می خونم شاید به یادم بمونی

فقط یه چیز ازت میخوام همیشه عاشق بمونی

 

دوست دارم خیلی کمه ولی جز این چیزی نبود

واژه ها رو  ولش کنیم  عشقتو  از چشام بخون

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:56 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

گریه هایم بی صداست

عشق من بی انتهاست

رد پای اشکهایم را بگیر

تا بدانی خانه عشق کجاست

نوشته شده در پنجشنبه بیست و سوم مهر 1388ساعت 8:45 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

شهادت امام علی (ع) بر تمام شیعیان جهان تسلیت باد

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:9 توسط حسین آدیگوزلی| |

من در غم تو تو در وفای دگری

دلتنگ تو من تو دلگشای دگری

در مذهبعاشقان روا کی باشد

من دست تو بوسم و تو پای دگری

دلخراش است که عاشق به مرادش نرسد

در پی عشق بسوزد و به یارش نرسد

نوشته شده در شنبه بیست و یکم شهریور 1388ساعت 10:2 توسط حسین آدیگوزلی| |

وقتی سر کلاس درس نشسته بودم تمام حواسم متوجه دختری بود که کنار دستم نشسته بود و اون منو "داداشی" صدا می کرد .
به موهای مواج و زيبای اون خيره شده بودم و آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه . اما اون توجهی به اين مساله نميکرد .
آخر کلاس پيش من اومد و جزوه جلسه پيش رو خواست . من جزومو بهش دادم .بهم گفت :"متشکرم "و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

تلفن زنگ زد .خودش بود . گريه می کرد. دوست پسرش قلبش رو شکسته بود. از من خواست که برم پيشش. نميخواست تنها باشه. من هم اينکار رو کردم. وقتی کنارش رو کاناپه نشسته بودم. تمام فکرم متوجه اون چشمهای معصومش بود. آرزو ميکردم که عشقش متعلق به من باشه. بعد از  2  ساعت ديدن فيلم و خوردن  3  بسته چيپس ، خواست بره که بخوابه ، به من نگاه کرد و گفت : "متشکرم " و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

روز قبل از جشن دانشگاه پيش من اومد. گفت : "قرارم بهم خورده ، اون نميخواد با من بياد" .
من با کسی قرار نداشتم. ترم گذشته ما به هم قول داده بوديم که اگه زمانی هيچکدوممون برای مراسمی پارتنر نداشتيم با هم ديگه باشيم ، درست مثل يه "خواهر و برادر" . ما هم با هم به جشن رفتيم. جشن به پايان رسيد . من پشت سر اون ، کنار در خروجی ، ايستاده بودم ، تمام هوش و حواسم به اون لبخند زيبا و اون چشمان همچون کريستالش بود. آرزو می کردم که عشقش متعلق به من باشه ، اما اون مثل من فکر نمی کرد و من اين رو ميدونستم ، به من گفت :"متشکرم ، شب خيلی خوبی داشتيم " ، و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

يه روز گذشت ، سپس يک هفته ، يک سال ... قبل از اينکه بتونم حرف دلم رو بزنم روز فارغ التحصيلی فرا رسيد ، من به اون نگاه می کردم که درست مثل فرشته ها روی صحنه رفته بود تا مدرکش رو بگيره. ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون به من توجهی نمی کرد ، و من اينو ميدونستم ، قبل از اينکه کسی خونه بره به سمت من اومد ، با همون لباس و کلاه فارغ التحصيلی ، با گريه منو در آغوش گرفت و سرش رو روی شونه من گذاشت و آروم گفت تو بهترين داداشی دنيا هستی ، متشکرم و از من خداحافظی کرد

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

نشستم روی صندلی ، صندلی ساقدوش ، اون دختره حالا داره ازدواج ميکنه ، من ديدم که "بله" رو گفت و وارد زندگی جديدی شد. با مرد ديگه ای ازدواج کرد. من ميخواستم که عشقش متعلق به من باشه. اما اون اينطوری فکر نمی کرد و من اينو ميدونستم ، اما قبل از اينکه از کليسا بره رو به من کرد و گفت " تو اومدی ؟ متشکرم"

ميخوام بهش بگم ، ميخوام که بدونه ، من نمی خوام فقط "داداشی" باشم . من عاشقشم . اما... من خيلی خجالتی هستم ..... علتش رو نميدونم .

سالهای خيلی زيادی گذشت . به تابوتی نگاه ميکنم که دختری که من رو داداشی خودش ميدونست توی اون خوابيده ، فقط دوستان دوران تحصيلش دور تابوت هستند ، يه نفر داره دفتر خاطراتش رو ميخونه ، دختری که در دوران تحصيل اون رو نوشته. اين چيزی هست که اون نوشته بود :
" تمام توجهم به اون بود. آرزو ميکردم که عشقش برای من باشه. اما اون توجهی به اين موضوع نداشت و من اينو ميدونستم. من ميخواستم بهش بگم ، ميخواستم که بدونه که نمی خوام فقط برای من يه داداشی باشه. من عاشقش هستم. اما .... من خجالتی ام ... نيمدونم ... هميشه آرزو داشتم که به من بگه دوستم داره.

ای کاش اين کار رو کرده بودم ................. با خودم فکر می کردم و گريه !

اگه همديگرو دوست داريد ، به هم بگيد ، خجالت نکشيد ، عشق رو از هم دريغ نکنيد ، خودتونو پشت القاب و اسامی مخفی نکنيد ، منتظر طرف مقابل نباشيد، شايد اون از شما خجالتی تر و عاشق تر باشه.

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:38 توسط حسین آدیگوزلی| |

اگر مدیر بودم یکی از شرایط ثبت نام را عشق می گذاشتم اگر دبیر ریاضی بودم عشق را با عشق جمع می کردم اگر معمار بودم قصری از عشق می ساختم اگر سارق بودم فقط عشق می دزدیدم اگر بیمار بودم تنها شربتی که می نوشیدم فقط شربت عشق بود اگر درجه دار بودم فقط به عشق سلام می دادم اگر پلیس بودم هرگز عشق را جریمه نمی کردم اگر خلبان بودم در اسمان عشق پرواز می کردم اگر دبیر ورزش بودم به بچه ها می گفتم با عشق نرمش کنید اگر خواننده بودم فقط از عشق می خواندم اگر ناخدا بودم همیشه در ساحل عشق لنگر می انداختم اگر نجار بودم عشق را قاب می گرفتم

 

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:28 توسط حسین آدیگوزلی| |

روزي تمام احساسات آدمي گرد هم جمع مي شن و غايم موشک بازي ميکنن ديوانگي چشمميذاره همه مي رن غايم ميشن تنبلي اون نزديکا غايم ميشه حسادت ميره اون ور غايم ميشه عشق مي ره پشت يه گل رز ديوانگي همه رو پيدا مي کنه به جز عشق حسادت عشق رو لو ميده و به ديوانگي ميگه که رفت پشت گل رز عشق نمياد بيرون ديوانگي هرچي صدا مي زنه عشق بيا بيرون ديوانگي هم يه خنجر ور ميداره همينطور رز رو با خنجرش مي زنه تا عشق پيدا بشه يک دفعه عشق ميگه آخ چشمو کور کردی ديوانگي اشک مي ريزه به دست و پاي عشق بهش مي گه من چشم تو رو کور کردم تو هر کاري بگي من انجام ميدم عشق فقط يک چيز از اون می خواد بهش مي گه با من هم درد شو از اون وقت به بعد ديوانگي هم درد عشق کور شد و بس

نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 14:25 توسط حسین آدیگوزلی| |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام

به دوووووووووووووستان خوبم

این عکس های دربند ۲ ماه پیشه که رفته بودم لذت ببرید

 نظر یادتون نره

 

 

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:58 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:51 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:47 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 14:46 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

شکسته عهد و قلبم ای رفیق           قطره قطره آید اشکم ای رفیق

راه و رسمش را چه کردی تو رفیق       راز دلها را شکستی ای رفیق

راه و قصدم را چرا بستی رفیق       در کمینت مست مستم ای رفیق

در رهت خانه خراب گشتم رفیق          مُردم از ناروی کاریت ای رفیق

در ره کوی دلم،دل داده ام               کشته گردیدم به کارت ای رفیق

میگسار کوی دوستم ای رفیق            بر دلم هم ظلم کرده نا رفیق

در تلاشی پر بلایم با کسی             تا به کویش پا نهم من ای رفیق

وه چه مستم،میگسار و می پرستم    سوی مسجد شرب نابی هم بدستم

بر در روز الستم من چه مستم                        پشت به در هم مَی پرستم

جانثار کوی دوستم من کی هستم               پا رکاب هر رفیقی سر مستم

دشمن هر خود پرستم من بسی             مخلص عشق و جلستم من بسی

زدردت،مرز خود را هم شکستم              پیکر و بالم به آهی زود شکستم

ناشکیبایم بدوریت،ناتوانم ای رفیق    عهد شکستن داده مرگم ای رفیق

من به هجرت در ره میخانه ام              در سرایت یاد من باش ای رفیق

من به یادت داده ام جان ای رفیق       تو چرا عهدت شکستی ای رفیق

میگسار خانه ای بینم تو را                             بر در کاشانه ای بینم تو را

عهد و پیمان را شکستی ای رفیق   در کنار اجنبی بینم تو را من ای رفیق

سوزش زخم دلم را میشنوی                نعره های اسب آهم میشنوی

پاره گردیده ترک خورده دلم                 چون رفیقی ناله کرده میشنوی

ای رفیق نیمه راه مدرسه                    این صدای گریه ام را میشنوی

اشک خونم در دلم لبریز شده             زیر خنجر هم دلم افسون شده

                     ای رفیق نیمه راهم نارفیق          بر مزارم گریه کردن را چه سود است ای شفیق

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 16:28 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:5 توسط حسین آدیگوزلی| |

نمی خواهم کسی با يار من سخن گويد

                            اگر چه قاصدم باشد که تا پيغام من گويد

نمی خواهم به گورستان رود آن يار محبوبم

                             مبادا مرده ای زنده شود با او سخن گويد

نوشته شده در شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 14:3 توسط حسین آدیگوزلی| |

تو اخرین یار منی امید دیدار منی

             گر چه همش مسافری اما توی شبای من

                                     تک ناجی خیال من همسفر قلب منی

                                                 تو اخرین بهانه ای امید زنده بودنی

                                لحظه به لحظه با منی مثل نفس کشیدنی

                        بهار سبز و خرمی مثل جونی مثل تنی

            تو آخرین قبله دل نیاز احساس منی

 بهونه تو را دارم تو آخرین یار منی

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:3 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

 
 
ای که با ناز نگاهت دلمو دیونه کردی 

پا گذاشتی روی سینم توی قلبم خونه کردی

ای که وقتی تو رو دیدم ُ دل تنهام زیرو رو شد 

با تو بودن تو رو داشتن  واسه من یه آرزو شد

 

طفلی قلب عاشق من به خودش می گفت همیشه

 آرزوی با تو بودن یه روزی راس راسی می شه

ولی آرزوم بزرگ بود تو به یاد من نبودی

من با تو بودم همیشه ولی تو با من نبودی

تا تو رد می شدی ُ قلبم   از تو سینه کنده می شد 

می اومد پشت چشامو    منتظر یه خنده می شد

تو که اخم می کردی سنگ دل   قلب عاشقم می ترسید

همش از ترس و جدایی   حیونی دلم می لرزید

 

من که عاشق تو بودم چرا عشقمو ندیدی ؟

چرا قلب عاشقم را تو به خاک و خون کشیدی ؟ صفا

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 16:0 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

                        

 عاشق مشوید اگر توانید

           تا در غم عاشقی نمانید

                       هرگز مبرید نام عاشق

                                  تا دفتر عشق بر نخوانید

                                                 آب رخ عاشقان مریزید

        تا آب ز چشم خود نرانید

                          معشوق وفا به کس نجوید

                                                   هر چند ز دیده خون چکانید

                                                                         این است نصیحت سنایی

                                                                                                 عاشق مشوید اگر توانید

نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 15:55 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:7 توسط حسین آدیگوزلی| |

تقدیم به چشمی که اشکش منم

تقدیم به اشکی که غمش منم

تقدیم به شمعی که پروانه اش منم

تقدیم به گلزاری که گلش تویی

و تقدیم به عشقی که عاشقش منم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:5 توسط حسین آدیگوزلی| |

انگار ثانیه ها ازسنگ میشود وقتی دلی برای دلی تنگ میشود.

غم آمد كه نامهرباني كند براي دلم نوحه‌خواني كند تمام غزلهاي سبز مرا درون خودش بايگاني

كند و ترسم از اين است يك روز باد بهار دلم را خزاني كند چرا رفت و هرگز به يادش نبود از

اين خسته دل قدرداني كند خلاصه بگويم نمي‌بخشمش مگرعشق پادرمياني كند .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 13:3 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:55 توسط حسین آدیگوزلی| |

برو ای بهار زيبا

 

برو ای بهار زيبا که من از تو بی نيازم

ز تو کرده بی نيازم ، رخ يار دلنوازم

تو و غنچه های خندان،من و خنده های جانان

تو و سرو و جويبارت، من و ناز سرونازم

تو و آهوان مستت ، تو نرگسان شهلا

من و چشم مست يارم، که نموده نغمه سازم

به گلی که خار دارد تو چه افتخار داری؟

به رخش نگه کن که خبر شوی زِ رازم

چو نشيند او به چشمم که شدم به بت پرستی

چو به قبله ام در ايد کند آتشين نمازم

نخورد نجف فريبت به شکوه و جلوه تو

برو ای بهار زيبا که من از تو بی نيازم

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:51 توسط حسین آدیگوزلی| |

فقط تو

 

تو يعنی عشق، احساس و محبت

                              تو يعنی زندگـی تا بـی نهايت

تو هستی اوج پـرواز پـرنده

                               تويی مثل شقايق هـای زنـده

تو يعنی سايه ای لرزان يک بيد

                               که بلبل صوت گيرای تو بشنيد

تو يعنی مثل بـاران پاک و زيبا

                               که داری نسبتی با روح دريـا

تو هستی بی ريا و بــی بهانه

                               تو يعنی صبر ايــوب زمـانه

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مرداد 1388ساعت 12:49 توسط حسین آدیگوزلی| |

    دیگه دوست ندارم

 اون روزا که بودی با من   عهد و پیمون و شکستی   من و تنها جا گذاشتی   دل به یه غریبه بستی

 من برات بازیچه بودم   توی این دو روزه دنیا   نقشی مثل یک عروسک     ولی تنها خیلی تنها

 دیگه من دوست ندارم    تو برو از روزگارم      تو نخند به گریه من     من به تو شوقی ندارم

 دیگه من چیزی ندارم    که به پیش تو ببازم    هر چی بود سوختم و باختم    دیگه من چیرو بسازم

 برای من  تنها     از تو ۱۰۰ خاطره مونده    گریه هاتم یه دروغه       تو بدون دستتو خونده

  دل من دستتو خونده      دیگه من دوست ندارم     تو برو از روزگارم      تو نخند به گریه من


                                       مـــــن بـــــه تــــــــو شوقی نــــــــدارم

                                       دیـــــــگه مـــــــن دوســـت نــــــــدارم

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:56 توسط حسین آدیگوزلی| |

 

اولین غم من آّخرین نگاه توست

 

 

عشق                                      بيداد    من

باختن                  يعني                    لحظه                 عشق

جان                          سرزمين             يعني                        يعني

زندگي                                 پاک من عشق                               ليلي و

قمار                                                                                    مجنون

در                              عشق يعني ..            شدن

ساختن                                                                                    عشق

دل                                                                                يعني

كلبه                                                                      وامق و

يعني                                                                   عذرا

عشق                                                           شدن

  من                                                عشق

 فرداي                                يعني

  كودك                        مسجد

  يعني             الاقصي

عشق  من

 

عشق                                      آميختن                                         افروختن

يعني                                 به هم          عشق                               سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                       كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                   بيشمار

 

  عشق                                 من

    يعني                           الاسرار

    كلبه                  مخزن

         اسرار     يعني

      عشق

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:44 توسط حسین آدیگوزلی| |

نوشته شده در یکشنبه هجدهم مرداد 1388ساعت 15:39 توسط حسین آدیگوزلی| |


:قالبساز: :بهاربیست:

html>

انواع کد های جدید جاوا تغییر شکل موس